تعریف واقعی فقر از «صمد بهرنگی »

فقر چیزی است که همه جا سر می کشد،
فقر، گرسنگی نیست، عریانی هم نیست،
فقر چیزی را ” نداشتن” است،
ولی آن چیز پول نیست، طلا و غذا نیست،

فقر همان گرد وخاکی است
که بر کتابهای فروش نرفتهِ یک
کتابفروشی می نشیند،
فقر، تیغه های برنده ماشین بازیافت است که روزنامه های برگشتی را خورد میکند،

فقر، کتیبه سه هزار ساله ی است
که روی آن یادگاری نوشته اند!
فقر، پوست موزی است که از پنجره
یک ماشین به خیابان انداخته می شود،
فقر همه جا سر میکشد،
فقر، شب را “بی غذا” سر کردن نیست،
فقر، روز را “بی اندیشه”سر کردن است…!

«صمد بهرنگی »

Check Also

سرگذشت سه الماس تاریخی ایران

دریای نوروزن: ۳۶.۴ گرمبزرگتریندر موزه جواهرات ملی ایران است کوه نوروزن: ۲۱‌.۱۲ گرمپس از سرقت …